356792_902
علیرضا محمدی
دهه اول شهریورماه را باید به نام شهدای تیپ ویژه شهدا ثبت کنیم؛ چراکه در این ماه و روزهای ابتدایی‌اش تیپ ویژه شهدا بیش از هر یگان دیگری شهدای بزرگی را تقدیم اسلام و انقلاب کرده است. یکی از این نام‌های ماندگار، سرداررضا ملکیان فرمانده گروهان دوم تیپ شهداست که ششم شهریورماه ۱۳۶۱ برای نجات جان سردار شهیدناصر کاظمی به دل آتش دشمن می‌زند و در کنار فرمانده‌اش به شهادت می‌رسد. ملکیان نمونه‌ای از یک رزمنده مکتبی است که از بدو تشکیل تیپ شهدا در کادر اصلی آن قرار داشت و شاید اگر رزمنده جبهه‌های غریب غرب نبود، نامش تا به این اندازه گمنام و مهجور نمی‌ماند. در گفت‌وگو با محمود ملکیان برادر شهید سعی کردیم تا حتی‌المقدور سردار رضا ملکیان را بیشتر به خوانندگان نسل جوان معرفی کنیم.

شما برادر بزرگ‌تر بودید یا شهید؟ کمی از خانواده‌تان بگویید.
آقا رضا دو سال از من بزرگ‌تر بود. متولد سال ۳۶ و من متولد سال ۳۸ هستم. رضا سومین فرزند خانواده بود. قبل از ایشان دو خواهر بزرگ‌ترمان هستند و بعد آقا رضا و بعد من و پشت سرم هم احمد و قاسم که همگی‌مان به جبهه رفته‌ایم. حتی مرحوم پدرمان یک دوره از طرف جهاد به منطقه اعزام شده بود. من خودم جانباز ۲۵ درصد هستم و ۱۸ ماه سابقه جبهه دارم. احمد دیگر برادرم دو سال و چند ماه از طرف جهاد سازندگی در جبهه بود و جانباز ۳۵ درصد است. برادر کوچک‌ترمان قاسم هم که در دوران دفاع مقدس سن کمی داشت، در ۱۴ سالگی به جبهه رفت و حدود هشت الی ۹ ماه سابقه منطقه دارد. پدرمان مرحوم علی‌اکبر ملکیان کارگر ساده ساختمانی بود و روی زمین کشاورزی هم کار می‌کرد. روستای آبا و اجدادی‌مان برُم از توابع دامغان است که پدر بعد از ازدواج به دامغان می‌آید و همه برادر و خواهرها زاده این شهر هستیم.
پس خانواده انقلابی داشتید که پدر و فرزندان ذکورش همگی جبهه رفته‌اند؟ خود شهید فعالیت‌های انقلابی انجام می‌داد؟
ما یک خانواده مذهبی و مستضعفی داشتیم. انقلاب روی دوش همین خانواده‌ها بود و بعد از پیروزی‌اش هم چنین خانواده‌هایی بار اصلی حفظ انقلاب را به دوش گرفتند. برادرم در دوران انقلاب خیلی فعال بود. در همان دامغان اعلامیه‌های حضرت امام را توزیع می‌کرد و با دوستان انقلابی‌اش فعالیت می‌کردند. یادم است سال ۵۷ که در طبس زلزله آمد، اخوی به همراه یکی از دوستانش برای کمک به زلزله‌زده‌های این شهر از دامغان به طرف طبس رفتند. در راه نیز اعلامیه‌های امام را توزیع ‌کردند. در برگشت به مشهد رفته بودند که همان جا توسط ساواک دستگیر شدند. شکر خدا مدرکی داخل ماشین‌شان پیدا نمی‌کنند و با استعلامی که از ساواک دامغان می‌گیرند، هر دو را آزاد می‌کنند. در ضمن موقع انقلاب من و آقا رضا هر دو سرباز بودیم. من در لشکر گارد خدمت می‌کردم و اخوی را به سرپل‌ذهاب فرستاده بودند. وقتی امام دستور ترک پادگان‌ها را داد، هر دو فرار کردیم و بعد از پیروزی انقلاب باز به فرمان حضرت امام دوباره به محل خدمت‌مان برگشتیم.
چطور شد شهید ملکیان سر از تیپ ویژه شهدا درآورد؟
رضا خدمت سربازی‌اش را در سرپل‌ذهاب گذراند. خدمتش را که تمام کرد، به دامغان برنگشت و در همان کرمانشاه به آموزش عشایر منطقه پرداخت. بعد از شروع جنگ وقتی قرار شد تیپ ویژه شهدا از بچه‌های آموزشی اردوگاه خضر زنده کرمانشاه تشکیل شود، برادرم در این اردوگاه آموزش می‌داد و از بدو تشکیل گردان شهدا جزو کادر مرکزی آن قرار گرفت. گردان که تبدیل به تیپ ویژه شهدا شد، اخوی هم فرماندهی یکی از گروهان‌هایش را برعهده گرفت.
هدف ما از این گفت‌و‌گو معرفی الگویی چون شهید ملکیان به نسل جوان است، کمی از زندگی شخصی ایشان بگویید.
آقا رضا چون پسر ارشد خانواده بود، از نوجوانی برای تأمین معاش خانواده کنار پدرمان کار می‌کرد. در بنایی یا کشاورزی کمک حال پدر می‌شد. توأمان درسش را هم می‌خواند و دیپلم طبیعی داشت. به قدری دانش‌آموز زرنگی بود که دانشجوهای رشته پرستاری می‌آمدند و بعضی از درس‌هایشان را با ایشان مرور می‌کردند. یادم است مادرم همیشه می‌گفت رضا از کودکی با بقیه بچه‌ها تفاوت داشت. اهتمام زیادی برای شرکت در روضه‌ها و هیئت‌های مذهبی نشان می‌داد و ذات پاکش از همان دوران کودکی خودش را نشان می‌داد. سال ۵۱ یا ۵۲ که ماه رمضان در گرمای تابستان بود، رضا با وجود اینکه نوجوانی ۱۵ ساله بود، روزه‌اش را می‌گرفت و در عین حال سر زمین کشاورزی کار می‌کرد. ما همسایه‌ای داشتیم که آب انبار داشتند، یادم است رضا از فرط تشنگی ظهرها می‌رفت و پایش را در خنکی آب انبار می‌گذاشت تا اندکی از گرما و عطشش کم شود. با همین وضعیت روزه‌هایش را تمام و کمال می‌گرفت.
شهید خصوصیات اخلاقی خاصی داشت که مثل یک یادگاری برای شما مانده باشد؟
برادرم بچه با حیایی بود و احترام زیادی به پدر و مادرمان می‌گذاشت. هیچ وقت جلوی آنها با لباس راحتی نمی‌نشست. یا وقتی خواهرها یا خواهرزاده‌ها به خانه می‌آمدند، اگر زیرپوش تنش بود می‌رفت و لباس آستین بلند می‌پوشید. این طرز از حیا و آبرو‌داری برای ما که بازیگوشی دوران جوانی را داشتیم و مثل او رعایت نمی‌کردیم، تعجب‌آور بود. اما الان که سال‌ها از شهادت آقا رضا می‌گذرد، می‌بینم که حیای جوانی مثل او می‌تواند الگویی برای دیگران باشد. احترام گذاشتن به والدین، شرم و حیا در رفتار و سایر خصوصیات اخلاقی شهید، مثل یک یادگاری ارزشمند در زندگی من ماندگار شده است. در ضمن شهید ملکیان حرام و حلال را خیلی رعایت می‌کرد. در کوچه ما یکسری درخت‌های زردآلو بود که خارج از محوطه باغ همسایه‌ها قرار داشت. یا بعضی از درخت‌ها شاخه‌هایشان از دیوار باغ بیرون می‌زدند و میوه‌شان روی زمین می‌افتاد. من خودم خیلی وقت‌ها از میوه‌شان می‌کندم و می‌خوردم ولی اخوی احتیاط می‌کرد و می‌گفت شاید صاحبش راضی نباشد و نمی‌خورد. شاید رعایت همین مسائل بود که باعث شهادت و عاقبت بخیری‌اش شد.
همراه شهید شده بود  با هم در یک مقطع در جبهه باشید؟
در مقطعی من بانه بودم و اخوی هم در سقز حضور داشت. آن زمان دسترسی به بانه به خاطر ناامنی جاده‌ها خیلی سخت بود و رزمنده‌ها باید در قالب یک ستون با تأمین و نگهبان خودشان را به این شهر می‌رساندند. در همان زمان اولین فرزندم به دنیا آمد و به دلیل وضعیت خاص منطقه نتوانستم به دامغان بروم. اما اخوی توانست مرخصی بگیرد و به دامغان برگشت. ایشان از فرزندم عکسی انداخته و با خودش به منطقه آورده بود. چون نمی‌توانست خودش به بانه بیاید، عکس را به یک ستون از رزمنده‌ها داده بود و آنها تصویر نوزاد را برایم آوردند. در آن زمان من سه ماه و نیم نتوانستم فرزندم را ببینم.
خود شهید ازدواج کرده بود؟
با دختری که معلم بود تازه شیرینی خورده بودند که رفت و شهید شد. من دو سال از رضا کوچک‌تر بودم، اما زودتر از ایشان ازدواج کردم. وقتی به مادرم گفتم قصد ازدواج دارم، گفت رضا از تو بزرگ‌تر است و خوب نیست برادر کوچک‌تر زودتر ازدواج کند. خلاصه قرار شد به خود آقا رضا بگوییم و نظرش را جویا شویم. من با او که آن موقع منطقه بود تماس گرفتم. اتفاقاً خیلی از تصمیم ازدواجم خوشحال شد و در خواستگاری و عروسی و همه اینها شرکت کرد و کار را پیش برد. اصلاً  در قید و بند این چیزها نبود که بخواهد ناراحت شود و به دل بگیرد. بنده خدا خودش که نامزد کرد هنوز کار به عقد نکشیده بود که شهید شد. ما از رضا یک باغ یادگاری داریم که حالا از میوه‌هایش برای خودش خرج می‌کنیم و باقی را به آستان قدس می‌دهیم.
ماجرای باغ چیست؟
اوایل انقلاب از طرف آستان قدس یکسری زمین به اهالی روستای‌مان داده بودند. آقا رضا هم یک قطعه زمین با کاربری باغ تحویل گرفته بود. اواخر عمرش یک‌بار از طریق دوستانش یک جفت دستکش سربازی برای پدرم فرستاده بود که وقتی روی زمین کار می‌کند دستش آسیب نبیند. در نامه‌ای هم نوشته بود به باغ رسیدگی کنیم و سعی در آبادانی و سرسبزی‌اش داشته باشیم. از من خواسته بود مراقب برادرهای کوچک‌ترمان باشم و به پدر و مادر احترام بگذاریم و کمک حال پدر باشیم. همه ما را به خواندن درس‌مان و خواهرها را به رعایت حجاب توصیه کرده بود. این آخرین وصایای شهید بود. شکر خدا باغش را آباد کردیم و هنوز هم هست و از عواید آن برای خود رضا خرج می‌کنیم و بخشی را هم به آستان قدس می‌دهیم.
از دوران جبهه‌شان چه خاطراتی دارید؟
در این خصوص بیشتر از همرزمانش شنیده‌ایم. خیلی‌ از آنها گفته‌اند نماز شب آقا رضا ترک نمی‌شد. یا فرماندهی نبود که به نیرویش بگوید شما بروید و خودش پشت سرشان حرکت کند. اگر دستوری می‌داد جلوتر از نیروهایش حرکت می‌کرد. آدم بسیار شجاعی  بود و نحوه شهادتش بهترین دلیل بر شجاعت اوست.
شنیده‌ایم ایشان در کنار سردار شهیدناصر کاظمی به شهادت رسیده‌اند؟
در واقع اخوی برای آوردن جسم مجروح شهید ناصر کاظمی رفته بود که شهید شد. در عملیات پاکسازی محور سردشت- پیرانشهر بچه‌های تیپ یک روستاهای  اطراف پیرانشهر را پاکسازی می‌کنند و در برگشت کمین می‌خورند. همین حین می‌گویند که شهید کاظمی تیر خورده است. گویا گلوله‌ای به گلویش اصابت کرده بود. پیکر شهید کاظمی روی موتور طوری افتاده بود که یک پایش زیر موتور و پای دیگرش روی موتور بود. اخوی می‌رود شهید کاظمی را از تیررس ضد انقلاب خارج کند که به خاطر گیرکردنش زیر موتور موفق نمی‌شود. دوباری تلاش می‌کند و بار سوم ایشان را روی دوشش می‌اندازد و می‌خواهد به نقطه امنی منتقل کند که ضد انقلاب گلوله‌ای به سینه برادرم شلیک می‌کند و ایشان در دم به شهادت می‌رسد. شهید کاظمی هم چند ساعت بعد شهید می‌شود. الان تصاویر پیکر مطهر دو شهید در کنار هم وجود دارد.
چرا سرداری مثل رضا ملکیان باید تا این حد غریب و گمنام باشد؟
این خاصیت جبهه‌های غرب بود که شهدا و رزمندگانش غریب هستند. خیلی از این سردارها شاید اگر در جبهه جنوب بودند، اسم و رسم‌شان بیشتر می‌پیچید. اما سرداران حاضر در جبهه‌های غرب و شمال غرب خیلی کمتر شناخته شده هستند. حضرت آقا از کردستان به اسم سرزمین مجاهدت‌های خاموش یاد می‌کنند. رزمندگانی هم که در این خطه جنگیدند مجاهدتی خاموش داشتند و کمتر شناخته شدند. در حالی که جنگ در کردستان به جهت وجود ستون پنجم و ضد‌انقلاب در بین مردم عادی، بسیار سخت‌تر از جبهه‌های دیگر بود.

منبع:جوان
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی