index
“پ، مثل پلیکان” به عنوان یکی از اولین فیلم های مستند-داستانی تاریخ سینمای ایران می شناسند. از این جهت که، در این فیلم علی رغم واقعی بودن اشخاص و حوادث، نحوۀ پرداخت کارگردان به قصه و قهرمان، آن را به گونه ای که مشابه فیلم های داستانی ست، تعریف می کند و  بیننده را با خود به درون فضای زندگی و درونیات قهرمان و مواجهۀ وی با جهان خارج از خود می کشاند.
” پ،مثل پلیکان”،قصۀ وصل” آقا سید میرزا”، پیرمرد شوریده حال اهل طبس، با پرنده ای مهاجر است. قصۀ جدا افتادگی یک فرد از اجتماع. جدافتادگی از به همرنگی جماعت در آمدن. و تنهای روح ناآرام یک شاعر. همچنان که آسید میرزا هم شعر می گفت و شعر می خواند. و طرد شدن از انبوه مردمانی که به باور سیلویا پلات شاعر ” آجیل خور” بوده  اند (خواه  اهل طبس،خواه آمریکا یا انگلیس). آن طور که در شعر” بانو ایلعاذر ” چنین می گوید:
« این دفعۀ سوم است
چه نکبتی!
هر ده سال یک بار مردن
جماهت تخمنه شکن هجوم می آورند
تا ببینند چگونه دست و پای مرا برهنه می کنند
استریپ تیز عظیم.. »
” پرویز کیمیاوی، سازندۀ این فیلم در مورد این که چرا اساسا به دنبال سوژۀ آدم هایی این چنینی میرود، چنین می گوید:
« این جور آدم ها استثتایی نیستند. اجتماع هست که این ها را مستثنی کرده، یعنی دور انداخته از اجتماع. منزوی کرده. خودشان استثنایی نیستند. استثنایی شده اند. از اول استثنایی نبوده اند. » (کمیاوی،۱۹۶:۱۳۷۵)
فیلم روایت شاعرانه ای از انتظار و رسیدن ارائه می کند. به نظر نمی رسد که مسأله تنها در این باشد که بگوییم که قهرمان فیلم، در جریان قصۀ زندگی خود که به نحوی حقیقی در فیلم دنبال میشود، در واقع چه چیز متفاوت از اجتماع دارد؛ بلکه  فیلم می تواند فراتر از آن، تمثیلی عرفانی را نیز در خود جای دهد. همان جور که آسید میرزا ، رنج دوری و غریبی در این دنیا را بر جان می  خرد، تا سرانجام به مقصود برسد.
آقا سید میرزا، پیرمردی از دیار طبس، صحرای ایران. چهل سال است که شهر و آدم هایش را رها کرده. چهل سال است که آقا سید میرزای شوریده حال در خرابه های ارگ طبس زندگی می کند. چهل سال است که منتظر است. مردم به قول او بد ذات شهر او را دیوانه می خوانند و کودکانشان آزارش می دهند. به سید میرزا سنگ می زنند. دشنام می دهند. اما سید میرزا که دیوانه نیست. خودش می گوید که من دیوانه نیستم. می گوید این مردم طبس هستند که من را دیوانه نامیده اند. می گوید که دیوانه شعور ندارد؛ ولی من دارای شعورم.
سید میرزا به همان بچه های بدذات، حروف الفبا یاد می دهد. الفبا را با حرکات بدنی اش تصویر می کند. تا به حرف ” پ ” می رسد. به “پ” که رسید دست هایش را از دو طرف باز می کند تا جسمش شکل “پ” بشود. بچه ها برای”پ” مثال “پدر سگ”را میزنند و همینطور دشنام می دهند و سنگ می اندازند.اما آقا سید میرزا استوار در همان شکل ایستاده است. آقا سید میرزا همان جور که به حرف “پ” تبدیل شده، تجسم شمایلی از مسیح را هم به خاطر می آورد. گویی که با همۀ اندامش به یک صلیب تبدیل شده. آقا سید میرزا، رنجی ست که شکل یک انسان شده. سنگ می خورد و دشنام می بیند اما هنوز پا برجاست. محکم ایستاده وسط زمین بایر اطراف ارگ طبس، زیر آفتاب تابستان داغ. بچه های دشنام گو که بی شباهت به دستۀ کلاغ ها هم نیستند، از فراز بلندی خرابه ها که بر آن نشته اند و آسید را آزار میدهند،می پرند و دور می شوند. و آسید دوباره تنها می شود. وسط کویر. وسط زمین بایر. وسط خرابه های ارگ. اما فقط یکی از آن ها می ماند.
آسید می گوید چرا تو نرفتی؟ چرا تو سنگ ننداختی؟ چرا تو دشنام نگفتی؟ پسر می گوید که بخاطر پلیکان و به پیش می آید، دست سید میرزا را می گیرد. سید میرزا می گوید که آیا پلیکانی که تو می گویی مردم شهر هم دیده اند؟ پسر می گوید که همۀ مردم هر دیده اند.. بعد آسید می گوید که آن را دیده اند و باز هم به من سنگ میزنند؟؟؟… پسر قول می دهد که با بچه ها صحبت کند که از آزار پیرمرد دست بردارند.. می گوید که او چیزی دیده.. یک چیز نرم، سفید، خنک… یک پلیکان. آقا سید میرزا می گوید که این ها نشانۀ خواب است. پسر می گوید که پلیکان به طبس آمده.. باید به باغ گلشن بیایی تا ببینی اش. پیرمرد می گوید که من به میان آن مردمان خبیث نمی آیم. پسر می گوید که طبس که دیگر مانند چهل سال پیش نیست…
« پسر: باغ گلشن یادته؟ حوض گلشن یادته؟
آسید: بله یه چیزایی یادمه
پسر: اونجا یه چیزی اومده… از راه خیلی دور… خیلی خیلی دور… رنگش سفیده… مثل برف… نرمه نرمه… مثل پر
آسید: مثل خوابه؟
پسر: نه… تو طبس… تو کویر… مثل اون پیدا نمی شه
آسید: مثل خوابه؟
پسر: مثل هیچی نیست.. پلیکان اومده… پلیکان خنکه… پلیکان مهربونه…
آسید: مثل انسانی که با انسان دیگه مهربونه
پسر: آره، اون مال یه دنیای دیگه ست…
آسید: اگه سفیده… اگه نرمه… اگه خیلی خنکه که خوابه دیگه»
روز بعد بچه های طبس دوباره می آیند، اما این بار دیگر سید میرزا را آزار نمی دهند. بچه هایی که گویی تمامی مردم طبس را نمایندگی می کنند و شاید برای همین هم هست که در ابتدای فیلم از بالا به سید میرزا نگاه می کنند. از بالای بلندی دیوارهای ارگ. تا آن وقت که به پایین می آیند و رو به رو و هم سطح آقا سید میرزا به پای حرف ها و گلایه های او می نشینند. آقا سید میرزا منتظر است. همان طور که چهل سال بوده. او قبول کرده که برای خاطر پلیکان، برای اولین از خرابۀ محل سکونتش، پا به بیرون بگذارد و به داخل شهر بیاید. زیرا پسر به سیدمیرزا گفته که اگر پلیکان را ببینی و به او نزدیک شوی دیگر هیچ موقع از کنارش نخواهی رفت.. وقتی که سید میرزا بیاید به باغ گلشن، به حوض گلشن..  به آنجایی که پلیکان هست.. پلیکان خوب است.. مهربان است.. اصلا بخاطر همین خوبی و مهربانی پلیکان است که پسر، مهر نثار پیرمرد می کند. اصلا انگار بخاطر همین پلیکان است که پیرمرد چهل سال تمام را انتظار کشیده است…
فردای آن روز، سید میرزا خود را برای دیداری مهم حاضر می کند. می رود تا ژولیدگی ها و آشفتگی هایش را سروسامان بدهد. می رود به سلمانی تا سر بتراشد و ریش اصلاح کند و سپس جامه ای سراپا سفید به تن می کند. سپس با لباس و ظاهر و روحی  پاکیزه به انتظار بر سکویی می نشیند.
سید میرزا: نیومد.. باز هم بر من دروغ گفت.. نیومد.. چهل سال انتظار.. چهل سال در این ویرونه.. حالا باز هم بیشتر باید منتظر بمونم…
اما پسر بالاخره می آید. با کالسکه ای به دنبال سید میرزا می آید. پیرمرد اما به محض دیدن  مرد کالسکه چی  پا پس می کشد. ولی پسر به او اطمینان می دهد که پیرمرد کالسکه چی هم کر است و هم لال. او فقط برای این است که به باغ گلشن برود و برگردد.آن ها از میان کویر، زیر آفتاب داغ می گذرند تا سرانجام  به در باغ گلشن می رسند. پسر شبیه نگهبان دروازه در اساطیر به پیشواز می رود و درب باغ را به روی سید میرزا می گشاید. درب باز می شود و رو به رو بهشت است.. باغ گلشن است.. جایی در میان  طبس کویری. جایی که یک عمر با زندگی سید میرزا فاصله داشته است. با انبوه درختان تنومند و سر به فلک کشیده…               تا به حوض گلشن می رسند.
(حوض گلشن یادته؟)
ولی آخر طبس که مثل چهل سال پیش نیست که، پلیکان آمده..
و پیرمرد به محض ورود به باغ، به سراغ آن می رود.. و می دود تا پای حوض.. پلیکان سفید و بزرگ در آب است. پیرمرد بی معطلی پا به داخل حوض می گذارد . به دنبال پلیکان می رود. پرنده ای که مثل خود سید میرزا از دنیای دیگری آمده است. ( پس اصلا شاید بخاطر همین هم هست که پسر خیال می کرده، پیرمرد اگر پلیکان را ببیند از آن جدا نخواهد شد. پس پسر می دانسته که وصل نزدیک است).. چهل سال انتظار..
پیرمرد به دنبال پلیکان و در لحظه ای که دستش به بال پرنده خورد  دوربین او را نشان می دهد که در دارد در حوض گلشن غرق می شود.. سید میرزا در حوض گلشن غرق می شود. همراه با غرق شدنش، تصاویری از فروریختن دیوارهای ارگ (همان جایی که در ابتدای فیلم بچه های طبس بر آن نشسته اند ) نشان داده می شود.  سپس دوربین با محو این دو  تصویر ( غرق شدن پیرمرد و فرو ریختن سنگ های خرابه) فیلم را به پایان می برد و همه چیز تمام می شود.
و اما، در مورد نشانه های فیلم. شاید بهتر آن باشد که با خود ” پلیکان” آغاز کنیم.
” پلیکان”
“پلیکان”، مرغ ماهی خوار بزرگی از طایفۀ مرغان سقا ست. و از آن جا، که فیلم در اصل یک مستند- داستانی می باشد، تمامی  اشخاص، مکان و اتفاقات آن نیز حقیقی و مستند می باشند. در واقع، پلیکان باغ گلشن طبس- که فیلم به اسم آن نیز ساخته شده- پرنده ای مهاجر و راه کرده بوده که در دهۀ پنجاه شمسی، بر اثر گم کردن مسیر به طبس می رسد و سر از باغ گلشن این شهر در می آورد و در زلزلۀ سال۱۳۵۷ نیز، مانند خود آقا سید میرزا، زیر آوار می میرد. اما فیلمساز همین پرندۀ مهاجر و گمگشده را در پیوند با زندگی سید میرزا، به عنوان دست مایۀ فیلم خود قرار می دهد. پلیکان، همان جور که پسر وصف می کند، بزرگ و سفید است. و به نظر می رسد که به صورت از نمادی نجات دهنده آمده، تا سید میرزا را از درون خرابه ای که چهل سال آزگار در آن مانده، به بیرون بیاورد. آمده تا زندگی پیرمرد را از داخل دوزخ رنجش در بیاورد و با خودش ببرد به جایی که مهربانی هست.. نرمی هست.. خنکی هست.. دقیقا همان چیزهایی که زندگی پیرمرد کم دارد. همان چیزهایی که زندگی و شرایط آن براو تحمیل کرده اند. به نظر می رسد که پلیکان آمده تا با سفیدی اش، تیرگی اندوهناک زندگی سیدمیرزا را بپوشاند. مثل برف در آن کویر بعید.. و شاید از همین روست که به معجزه هم می ماند. پلیکان آمده تا با نرمی اش، خشونت و بی رحمی زندگی را تلطیف کند. زندگی که سهم خود را برای سیدمیرزا، در تنهایی و دوری و غریبی کنار گذاشته. پلیکان آمده تا با نرمی اش که به مانند پر است، سید میرزا نوازش کند تا مگر که زخم ها و تازیانه هایی که از روزگار خورده را، فراموش کند. پلیکان آمده تا با خنکی اش، پیرمرد را از جهنم داغ و سوزان کویر- که به زندگی خود آسید هم می ماند- به سرزمینی دیگر ببرد به جایی شبیه خواب…
« آسید: اگه سفیده… اگه نرمه… اگه خیلی خنکه… خب خوابه دیگه… »
به نظر می رسد که، پلیکان نجات دهنده ای ست ، که برای آسید تنها می تواند در خواب وجود داشته باشد. و از همین جهت هم هست که با ناباوری در مورد آن از پسر سؤال می کند. و جالب آن جاست که سید میرزا، پس از آن همه سال به هوای همین پرنده است که    در فیلم، پا از آن ویرانه ها به بیرون می گذارد و برای نخستین و احتمالا آخرین بار، به درون شهر می آید.
پسر: تو طبس.. تو کویر.. مثل اون پیدا نمی شه
آسید: مثل خوابه؟
پسر: مثل هیچی نیست… طبس مثل چهل سال پیش نیست… پلیکان اومده… پلیکان خنکه… پلیکان مهربونه…
آسید: مثل انسانی که با انسان دیگه مهربونه؟
پسر: آره.. اون مال یه دنیار دیگه س.»
به نظر می رسد که، پلیکان همانی ست که مثل هیچ کس نیست. همان نجات دهنده ای که فروغ فرخزاد هم  انتظارش را می کشید. همان جور که سید میرزا نیز، چهل سال آزگار منتظر ماند.
«کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
…….
و مثل آن کسی ست که باید باشد… »
پلیکان نمایندۀ خوبی و مهربانی ست… خوب است، مهربان است.. سیدمیرزا، یک عمر است که به انتظار مهربانی ست. شاید برای همین هست که زمانی که پسر به او می گوید که این پلیکان را تمام مردم شهر دیده اند، سید میرزا متعجب می شود: ” پلیکان را دیده اند و باز هم به من سنگ می زنند؟!”… اصلا چگونه ممکن است که کسی خوبی و مهربانی را دیده باشد و باز هم ظلم کند و آزار بدهد؟؟ چگونه ممکن است؟
پلیکان نمایندۀ آب و روشنی ست، بر حوض مملو از آب گلشن، تنها اوست که با آن همه سفیدی و بزرگی حضور دارد و گویی که دارد به نوعی بر آن آب سلطنت هم می کند. و اکنون پیرمرد آمده  تا پلیکان، زخم ها و دردهایش را تعمید بدهد و پاک کند. با این حال، این نکته را هم نباید از یاد برد، که به راستی خود پلیکان هم یک غریب راه گم کرده از دنیایی دیگراست. درست مانند خود میرزا، که گویی از جهان دیگری هم آمده بود و اصلا به واسطۀ همین متفاوت و منحصر بودنش هم بود، که اهالی طبس او را دیوانه می نامیدند.. سید میرزا هم گویی غریبی راه گم کرده بود که دست روزگار او را به ویرانه ای در دل کویر رانده بود. از این منظر، پلیکان به نوعی می تواند نمادی از خود سید میرزا هم باشد. آن طور که رنج می کشد و با این حال به همرنگی جماعت در نمی آید. تسلیم دنیای آلوده به تحقیر و جهل مردمان نمی شود. و با این حال نیز دست از آموزش و مهربانی بر نمیدارد. دست از خوبی بر نمی دارد و همچنان حروف الفبا را به کودکان یاد میدهد. از این رو به نظر می رسد که پلیکان به گونه ای نیز همزاد اوست.. همزادی که رستگاری و رهایی اش در گرو رسیدن به اوست. مرغ پلیکان هم از سرزمینی دور آمده و دست روزگار او را در تنهایی به باغی در وسط کویر ایران کشانده. اما با وجود این، او نیز دست از خنکی و شادمان کردن اهالی شهر بر نمی دارد. « پسر: طبس دیگه مثل چهل سال پیش نیست… پلیکان اومده… »
« رؤیای شاتوبریان، رؤیای انسان هایی ست که در پرندگان نماد آزادی را می بینند که می تواند همۀ عصاره های زمینی را از میان بردارد و به سرزمینی قدم نهد که هیچ انسانی توان دست یافتن به آن را ندارد.» (علوی،۱۳۸۶:۶۲ )

“خرابه های ارگ طبس”
روزی روزگاری، پدر سید میرزا در طبس، صاحب مسافر خانه ای بوده که پس از مرگ وی، بایستی به سید میرزا برسد.
« بله واقـعیت بـود‌.مـی‌گفتند‌ پدرش‌ یک مسافرخانه‌ در طبس داشته. وقتی که می‌میرد به عنوان وارثـش بـه‌ آسید‌ علی‌‌ میرزا می‌رسد. منتهی دو تا عمو داشته که وانمود می‌کنند این‌ دیوانه است،تا‌ بـه‌ ایـن‌ حـرف بتوانند مسافرخانه را بگیرند.می‌رود و شکایت می‌کند. منتهی خودش می‌گوید: ” طرز صحبت کـردن‌‌ مـن‌ شـاید طوری بود که رئیس دادگاه گفته که…حالا شما خواهش می‌کنم بفرمایید‌. از‌ این‌ حـرفها هـم نـزنید و…”
بعد هم‌ بین مردم همه‌جا پخش شده بود که دیوانه است‌. یعنی‌ عموهایش‌ پخـش کـرده بودند. در نتیجه می‌گوید: ” خوب، وقتی همه‌ می‌گویند من دیوانه‌ام‌، حتما‌ دیوانه‌ام‌.” این مـی‌شود کـه مـی‌رود در آن ارگ قدیم طبس و آنجا زندگی می‌کند و چهل سال هم‌ آنجا‌ می‌ماند. از آن خرابه‌ها واقعا بیرون نـمی‌آید، جـز دوبار. به من‌ می‌گفت‌، یک‌بارش‌، رفته‌ بود پیش رییس شهربانی و شهردار، چون ازش خـواسته بـودند از آنـجا برود بیرون. یعنی از‌ آن‌ خرابه‌‌ می‌رود تا یک فاصله مثلا ۴۰۰ متر یا ۵۰۰ متر.
تا بـرای‌ اولیـن‌بار‌، در فیلم پ مثل پلیکان است که می‌آید تا باغ گلشن. این واقعا مـستند اسـت.یـعنی تا‌ آن‌ موقع از ارگ بیرون نرفته بود. » ( کیمیاوی، ۱۳۷۵: ۱۹۶ )..
به این طریق، سید میرزا از شهر و آدم هایش دست می کشد تا در ویرانه ای بیرون  از شهر زندگی کند. هر چند که او در آن جا هم، از دست آزارها و دشنام در آسودگی نیست..
ارگ قدیم طبس، بنایی تاریخی ست که از زمان‌های بسیار دور، در شهر طبس بوده‌ است. این بنا به سال ۱۲۱۶ قمری به دست میر حسن خان توسعه داده شده. صخره های بلندی گرداگرد ارگ قرار دارد که دوربین کیمیاوی، در ابتدای فیلم از فراز آن به آقا سید میرزا، پیرمردی که تنها در وسط زمینی بایر، در آن پایین ایستاده، نگاه می کند. در ابتدای فیلم نمای درشت این چنینی ست که سید میرزا را تک و تنها وسط آن برهوت و میان صخره های بلندی تصویر می کند. گویی که صخره ها و دیواره های بلند ارگ سید میرزا را محاصره کرده اند. صخره هایی که به نوعی می توانند تداعی گر حصاری هم باشند که زندگی و سرنوشت، سید علی میرزای دور افتاده و غریب، را در آن محبوس کرده است.  دوربین در آن نمای درشت و در یک نگاه، به گونه ای شرایط و حال و روز پیرمرد را نشان می دهد همان طور که از بالا نگاه کردنش نیز، تصور دوری و متفاوت بودن پیرمرد را تقویت می کند. گویی که با این نما، دوربین نیز، خود به گونه ای استعاری، به یکی از همان کودکانی تبدیل شده که در آغاز فیلم از فراز دیواره های ارگ به سید میرزا نگاه می کنند و سپس وی را آزار می دهند.
اما در ادامه، دوربین از جایگاه کودکان به پایین می آید و در نمایی از زیر، به دور سیدمیرزا می چرخد؛ در حالی که او دارد از مردمان شهر که او را دیوانه خواندند، گلایه می کند؛ این طور آشفتگی و پریشان احوالی سید میرزا را نشان می دهد.
ارگ طبس، بنایی تاریخی، که سید میرزا به آن پناه می برد و ازغبل کمک های جهانگردان و بازدید کنندگانش، گذران عمر می کند؛ به گونه ای مجازی از کل جهان او تبدیل می شود. مجازی از کل جهان پیرمرد که عمری را درون آن گذرانده. جهانی که آن در رنج آفتاب هست و سوز تنهایی و دیواره های بلند گرداگرد آن. سید میرزا، با دوری از اجتماعی که او را در خود نمی توانست راه بدهد و با خزیدن به درون آن بنا، گویی که او نیز به تاریخ پناه می برد و راحت و آسایش خود را در زمان و مکانی بجز آن که در آن روزگاری بود را، جستجو می کند. خرابه های ارگ به روح غمزدۀ سید میرزا بی شباهت نیست، از این رو که، شاید ویرانه باشد، اما همچنان اصالت، هویت و قدمت خود را حفظ کرده است. همان گونه که سید میرزا نیز چنین کرد. او انتخاب کرد که مانند سایر مردمان عادی نباشد و به زندگی آلوده به دروغشان پشت پا زد. و به دورن خودش خزید و از آن جا به بیرون نیامد تا زمانی که روح او به عروج و پرواز از جسم خاکی اش( آن طور که در فیلم نشان می دهد ) فراخوانده شد.
ولی نکتۀ جالب دیگری نیز وجود  دارد. و آن هم در خارج از فیلم است. از این رو که قصۀ زندگی سید میرزا و ارگ طبس، پس از آن هم ادامه پیدا می کند. پس از آن که در سال ۵۷، زلزله ارگ طبس را ویران می کند، پیرمرد نیز به همراه آن از دنیا می رود و سرانجام، پس از گذشت ۲۳ سال از آن تاریخ، کارشناسان میراث فرهنگی که به منظور مرمت آن بنا، در ارگ طبس مشغول به کار بودند. با جسد سید میرزا رو به رو می شوند، که ظاهری سالم داشته و سپس در سال ۱۳۸۰، وی را در یکی از راهرو های آن، دفن می کنند. اکنون سید میرزا به جزیی از ارگ طبس تبدیل شده است.

” حروف الفبا”
« روایت در پ مثل پلیـکان بـر سـاختار پازل‌ گونه‌ای‌ از‌ همنشینی‌ اجزاء دربرگیرندۀ فیلم استوار است. ارتباط هرکدام از کلماتی کـه‌ آسـید علی میرزا‌ برمی‌شمرد‌، و اینکه چرا او این کلمات و حروف‌ را انتخاب می‌کند؛ وقتی معنا می‌یابد که‌ مانند‌ یـک‌ پازل هـر قـطعه‌ را در کنار دیگری قرار دهیم. پیوند این قطعات-کلمات به‌ ظاهر‌ ناهمگون بـه شـکلی بـدیع و موجز روایت را در این فیلم پی‌ می‌ریزد. برای روشن شدن موضوع  باید هر یک از آن ها را دوباره مرور کنیم.حروف و کلماتی که پیرمرد از آنها‌ نام می‌برد،شامل‌ اینهاست: الف مثل آسید علی میرزا، ب مـثل بـچه‌های بد طبس‌، د مثل‌ دیوانه‌، ک مثل کافر،چ مثل چهل سال تنهایی، ط مثل طبس و پ مـثل پلیـکان. کـیمیاوی از هرکدام از این‌ کلمات‌ برای‌ خلق‌ شخصیت‌سازی، فضاسازی و آشکارگی زمان و مکان استفاده‌ می‌کند و هرکدام را بـه عـنوان‌ یک‌ عنصر روایی به خدمت فیلم‌ می‌گیرد. راز ایجاز فیلم با کنار هم نـهادن آنـها آشـکار می‌شود‌ و از‌ این طریق می‌توان به آنچه در قاب می‌گذرد، دست یافت.» (گرشاسبی،۱۹۲:۱۳۷۵)
در فیلم بارها بر عدد چهل سال انزوای سید میرزا تأکید می شود انگار که او به گونه ای چله نشین شده و طریق رنج را پیموده و انتظار کشیده است. روحش را گویی پالوده و برای آمدن کسی که مثل هیچ کس نیست، آماده کرده است. سید میرزا با نیالودن روح خود، به روزمرگی ها و منش جماعت آجیل خور، به سادگی و خلوص دست می یابد. چنان که در ادامه، با شوقی کودکانه خودش را برای دیدار محبوب آماده می کند.
چهل سالگی، سن کمال انسان است. آسید میرزا به اندازۀ کمال در آن عزلت و اندرونی خود به سر برده،  پس می بایست حالا که چهل سال تنهاییش کامل شده، از آشیانۀ اندوهش خارج شود و به وصال آن پرندۀ نرم، خنک و سفید برسد. از این حیث، فیلم مستند ” پ، مثل پلیکان”، علاوه بر آن که حکایت روزگار تلخ سید میرزا را به تصویر می کشد، سرود شادمانه ای از وصال او را نیز سر می دهد.
«پ مـثل‌ پلیـکان سرودهء‌ زیـبائیست‌؛غـزلی‌ در بـاب رنجوری و دردمندی‌ انسان. » (گرشاسبی،۱۹۲:۱۳۷۵)

آسیدعلی میرزا: «ک مثل کافر. مثل عموهای به ظاهر مسلمان و به باطن کافرمن »
بدین نحو، سید میرزا با همین چند کلمۀ ساده قصۀ زندگی اش شرح می دهد. از عمو هایی که به زعم او کافر بوده اند و با دیوانه نامیدن او، موجب آزار پیرمرد به دست بچه های بد طبس شده اند. و او را ناگزیر کردند به این که چهل سال آزگار را در خرابه ها بگذارند .

لحظۀ دیدار نزدیک است. و سید میرزا خود را برای وصال آماده می کند. او به سلمانی می رود. مو می تراشد و ریش اصلاح می کند و سپس در آینه برای نخستین بار، لبخند میزند. جامۀ سراپا سفید به تن می کند و از درون لباس هایی که مانند زندگی اش، چهل سال تمام را در آن سر کرده بیرون می آید. سید میرزا لباس هایی را که متعلق به آن مکان بایر و متروک به در می آورد گویی که روحش را از درون آن همه رنج و مصیب به بیرون آورده، و لباس های تازه، تداعی گر حال و هوا و اشتیاق به وصال معشوق است. گویی که پلیکان همان معشوقی بوده است که سید علی میرزا به خاطرش، چله نشینی کرده است.

” پسر”
اگر زندگی سیدمیرزا را به دو بخش قسمت کنیم که یکی پیش از آشنایی با پلیکان باشد و آن یکی هم پس از آن؛ پسر می تواند به گونه ای نماد پل ارتباطی میان این دو جهان باشد. پسری که سرانجام به واسطۀ یک کالسکه، از میان کویر که به نوعی به دوزخ زندگی سید میرزا هم می تواند محسوب بشود، می گذرد و پل می بندد تا او به سمت به بهشت موعد ببرد. می توان گفت که پسر، در طول این مسیر رهنما و بشارت دهنده  به رهایی پیرمرد محسوب میشود. او با کالسکه ای می آید که به ارابه های اساطیری هم بی شباهیت نیست.
سید میرزا پس از اطمینان از کرولال بودن پیرمرد کالسکه چی، سرانجام سوار کالسکه می شود و برای آخرین دفعه به خرابه ای نگاه می کند که چهل سال آزگار را در آن سپری کرده. گویی می داند که دیگر به آنجا بازنخواهد گشت. دوربین روی چرخ های کالسکه، که در حال چرخیدن است، ثابت می شود. انگار خواهد که بر شتاب رفتن و رسیدن به معشوق و بهشت موعود تأکید کند. تا سرانجام به باغ گلشن می رسند.

باغ گلشن :
گلشن یکی از نام های بهشت می باشد. باغ گلشن طبس، یکی از چند باغی است که در زمرۀ آثار ملی جای گرفت. باغی استثنایی که میان دو کویر لوت و دشت کویر، قرار دارد اما علی رغم آن پر از انبوه درختان گوناگون و سر به فلک کشیده و حوضی بزرگ است. باغ گلشن، به نمادی از بهشتی می ماند که روح سید میرزا به آن جا عروج کرده.. گویی سید میرزا می بایست چهل سال انتظار بکشد تا سرانجام به آن جا فراخوانده شود. بهشت گلشن، همان جایی که زندگی ابدی سید میرزا گویی در آن نقش می بندد. زندگی که با غرق شدن او در حوض به گونه ای تطهیر پیرمرد از درد و رنج سالیان است.
نکتۀ جالب فیلم، در این جاست که کارگردان درست پس از دست ساییدن سید میرزا به پلیکان است که صحنۀ غرق شدن وی را هم نشان می دهد. در این صحنه از فیلم، کیمیاوی تمام صداها را حذف کرده، گویی علاوه بر تأکید بر اهمیت و اوج آن لحظه، به گونه ای ملکوتی بودن عروج روح پیرمرد را هم نشان داده. از این رو جهان و فیلم خود را نمی توانسته عاری از صداهای این جهانی کند. هم زمان با مرگ استعاری سید میرزا در فیلم، که می بایست صورت بگیرد دوربین در تصاویری محو می شود که سقوط دیواره های ارگ(همان که ابتدا فیلم با نمایی از فراز آن آغاز می شود) را نشان میدهد. انگار به نوعی با یگانگی سیدمیرزا به معشوق است که دیواره های ارگ، به گویی نماد تنهایی او نیز هستند فرو می ریزد و از میان می رود. جان آقا سید میرزا، در لحظۀ وصال می بایست از کالبد نحیف و زمینی اش، جدا می شد از این رو که دیگر چیزی برای ادامۀ حیات نمانده بود و از این رو که به راستی انگار بزرگ ترین ارگاسم همان مرگ است. و آقا سید میرزای شوریده حال نیز به ارگاسم بزرگ خود دست یافته بود. که آن همان فنا شدن وی در معشوق خود بود.
«پ مثل پلیکان» که شعری سینمایی در شرح شوریدگی و جنون یک عارف روستایی و کویرنشین است، آسید علی میرزا که ۴۰ سال در میان خرابه‌های طبس، آمدن معبود را انتظار کشیده است.
در پایان فیلم، اتوپیای او در قالب پلیکانی سفید در باغ گلشن ظاهر می‌شود. باغ گلشن، بهشت موعود است که آسید علی میرزا در لباسی سفید به سمت آن می‌شتابد. او پس از ورود به حوض داخل باغ، با معبود و معشوق خود یعنی پلیکان، یکی می‌شود و از همه رنج‌ها و تحقیرهای جهان خاکی رهایی می‌یابد.» (جاهد،۱۳۹۳: صفحه ندارد)

« گنجشک بی پر و بال،
از لانه اش چو افتاد
گردد اسیر ناجنس،
«آن بدبخت بی گناه
بی پر و بال آن گنجشک من بوده ام به دنیا
که تو سری خورده ام
از روزگار به ناگاه
از پدر گشتم یتیم
سه ماهگی، بد موقع
در میان جمعی
از مردمان گمراه
مانند مادر خود
صبر نما بر تقدیر
سید علی میرزا
نزن تو ای همه جوش و آه »

(شعر از آقا سید علی میرزا)

منابع:
موحد، ضیاء.(۱۳۷۷).”سیلویا پلات”.ارغنون۱۴:۱۲۳
کیمیاوی،پرویز.(۱۳۷۵). “گفتگو با پرویز کیمیاوی”: مصاحبه با هوشنگ هنرکار. مجلۀ نقد سینما۸ : ۲۰۷-۱۹۶
گرشاسبی،حمید.(۱۳۷۵). “حرف پ را نشانۀ پرواز بگیر”. مجلۀ نقد سینما ۸: ۱۹۲
فرخزاد،فروغ.(۱۳۸۱). ” دیوان اشعار” (چاپ دوم). تهران: نشر آبفام
علوی،فریده.(۱۳۸۶). ” نماد پرنده در آثار شاعران فرانسوی قرن نوزدهم میلادی با نگاهی به ادب فارسی”. مجلۀ پژهش ادبیات معاصر جهان. شمارۀ ۳۷: ۷۰-۵۵
جاهد،پرویز.(۱۳۹۳). “سینمای اتوپیای پرویز کیمیاوی”.

منبع: دوهفته نامه آیت ماندگار

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی