هیاهویی که برنامه ی #از_لاک_جیغ_تا_خدا در بین مخاطبان خود ایجاد کرده بود و روز به روز گسترده می شد چیزی نبود که بتوان به راحتی ازآن گذشت؛ ازطرفی هجوم بیگانه در فرهنگ و اصالت دینی خانواده ها رنگ قرمزی را بر دیگر فعالیت های بیهوده می زد و لزوم حرکت به سوی امر به معروف غیر مستقیم را اجرایی تر می نمود.

دراین میان اجرای این برنامه درشهر دارالمومنین #طبس هم، زوایای مختلفی داشت. درابتدا به نظر می رسید اجرای آن در طبس جایگاهی نداشته باشد و نوعی زیره به کرمان بردن به حساب بیاید اما وقتی دست اندرکاران دقیق تر در آنچه در شهر و در رنگ و روی آن در حال بروز بود نگریستند، دریافتند که شاید بتوان ریشه ی فرهنگ غربی و رفتارهایی که از هجوم غرب در خانواده ها شکل گرفته را با این قبیل برنامه ها خشکاند و بدین گونه اجرای برنامه ای با این مضمون و محتوا قطعی شد.

درپی رایزنی های مختلف برای انتخاب میهمان برنامه بالاخره خانواده کلانکی و کرمی انتخاب شدند و پس از به عمل آمدن دعوت از آن ها سه شنبه مورخ ۲۰ تیرماه وارد طبس گردیدند.

ازهمان ابتدای حضور در شهر استقبال بی نظیر از این خانواده تعجب همه را برانگیخته بود.

برنامه ریزی مدون و دقیقی برای مدت حضور‌ میهمانان در طبس ریخته شده بود تا از لحظه لحظه ی حضورشان استفاده ی مفید گردد.

میهمانان بعدازظهر همان روز در همایش زن، مدافع حریم خانواده در شهر #عشق_آباد حضور یافتند.

گرمای پذیرایی از میهمانان آن قدر فضا را دل انگیز کرده بود که هر کس پا در مراسم می گذاشت خود را غریبه نمی یافت و احساس راحتی می کرد.

آن قدر جمع خودمانی شده بود که گرفتن عکس یادگاری با میهمانان برنامه یکی از پرطرفدارترین کارهایی شد که در آنجا انجام می گردید.

پیوستن هانیه ی عشق آباد به جمع لاک جیغی های بازگشته بعد از شنیدن داستان هانیه دختر خاله پریسا از زبان مادر پریسا نقطه ی قوت برنامه در گام های نخست بود که دل دست اندرکاران را از ادامه ی راه قرص می کرد و دستانشان را جانی دوباره می بخشید و برای ادامه ی مسیر امید را در دلشان پر فروغ تر می نمود.

صبح روز بعد به دلیل استقبال عظیم مردم و فشردگی برنامه ها میهمان ها به دو گروه تقسیم شدند‌.

خانواده ی کلانکی به مسجد فاز ۲ و خانواده ی  کرمی به کریت رفتند…

شایدبه جرات می توان اشکی که از پسِ گفتن خاطرات میهمانان بر گونه ی مخاطبین می لغزید را از جنس آب کوثر دانست زیرا هر که درفضای برنامه قرار می گرفت حس می کرد که اینجا دست غیب و عنایت بی بی فاطمه زهرا (س) در پس کارها نهفته است.

درخواست ناگهانی اداره ی #زندان از اجرای برنامه در زندان و بردن میهمانان به آنجا همه رادر بهت فرو برد ولی خوب که نگریستیم رهاشدن از زندان نفس و چهار چوب گناه سنخیتی با زندان دنیوی داشت که تصمیم دست اندرکاران را بر دادن پاسخ مثبت به این دعوت می کرد.

به راحتی می شد ازفضای آرامش بخشی که در میان زندانیان پراکنده شده بود و چشمان اشک بار و دستان لرزانشان روشن شدن سوسوی تغییر و امید رادید؛ سوسویی که یکی از آن ها را درهمان جلسه به فکر پیوستن به حوزه ی علمیه انداخت و زبان دیگری را به تمجید از برنامه باز کرد تا جایی که این برنامه را از تمامی برنامه های فرهنگی اجرا شده در زندان بهتر می دانستند.

هرچه به قسمت اصلی و خاص برنامه که اجرای مراسم در سالن هلال احمر شهرستان بود نزدیک تر می شدیم دلهره ها از چگونگی انجام شدن برنامه و بازخورد آن بیشتر می شد ولی ندایی در درونمان امید می داد که مسیر راست، پایان درست دارد.

عصر آن روز برنامه را درسالن هلال احمرشروع کردیم.

درهمان اول حضور سیل آسای جمعیت در سالن توجهمان را به خود جلب کرده بود و در آن موقعیت تنها چیزی که بدان فکر می کردیم قرار دادن صندلی برای مردمی بود که میخ کوب برنامه شده بودند و انگار روی پایشان ایستاده نبودند زیرا ذره ای خستگی دروجودشان دیده نمی شد.

در طول اجرای تمامی برنامه ها از صحبت کردن میهمانان‌، اجرای استند آپ‌کمدی گونه های مختلف چادر پوشیدن، نمایش طنز و…تنها قلب ها بودند که مشغول زدن بودند اعضای دیگر بدن مخاطبان محو اجرای برنامه بود.

برنامه ای که به اذعان خودِ آن ها نصیحت مستقیم نبود تا حس لجبازی را برانگیزد،گونه ای بیان خاطره بود که در پس اشک های مخاطبان دل های نرم شده را به همراه داشت که جلو آمدن روسری های عقب رفته و به وجود آمدن تصمیمات بزرگ طعم خوب برنامه بود که کام همه را شیرین می کرد یا نه شیرین نبود طعم‌ ترش پشیمانی از گذشته و شیرینی تصمیم جدید مزه ی ملسی را به جان ها می بخشید که تا همیشه در دهان مز مزه خواهد شد

اجرای برنامه ی شب در کنار مزارشهدای گم نامی که قبل از دفاع ازکشور مدافع میراث حضرت فاطمه زهرا(س) یعنی همان چادر بودند آن قدر ناب و به یادماندنی بود که در ذهن هر بیننده تصویری غیر قابل وصف با قابی طلایی ساخته بود‌.

حبس شدن نفس ها در سینه ها حتی برای آقایان که در ظاهر امر جایی در این برنامه نداشتند در مقابل صدای هوهوی باد که انگار وظیفه ای خطیر از رساندن خبرِ آن چه در اینجا درحال رخداد است برای بقیه داشت جالب و دیدنی بود.

شور و هیجان باد و آرامش و سکون مخاطبان تضادی زیبا از انسان و طبیعت را درهم آمیخته بود که در آن #شهردار و #نماینده_فرماندار و مردم عادی فرقی با هم نداشتند.

این جا سراسر زیبایی حاصل از تضادها بود که باهم یکی شده بودند و سراپا گوش…

برنامه ها به نحو احسن اجرا شدند و آن چه باقی ماند قاب چهل تکه ای بود از خاطرات شیرینی که تکرارشدن آن خواست مردمی بود که جان خدا پیشه شان با این برنامه و میهمانان آن طراوت یافته بود‌.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و مارستگار

 

نویسنده: فاطمه سادات حجتیان

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی